صفحه نخست بیوگرافی فهرست آثار مقالات نقدها وگفتگوها گالری عکس تماس English

 

بیخ گوش مهدی سحابی
محمد محمدعلی
 شهرگان  (شهروند بی. سی - ونکوور ، کانادا shahrgon)-پنج‌شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۸ / ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹ /
من آهسته و زیر لبی می‌گفتم: در رفتی ها! او هم به همان نحو آهسته و زیر لبی می‌گفت: در رفتما!. خیلی واضح بود چنانچه او "آیات شیطانی" را ترجمه و احیانا ناشری چاپ می کرد، دیگر مهدی سحابی آنی نبود که باید باشد و تکه بزرگه‌اش گوشش بود.

وقتی مهدی سحابی برای رمان "بچه های نیمه شب" و "شرم" سلمان رشدی جایزه بهترین مترجم سال جمهوری اسلامی را گرفت
نام او به سرعت سر زبان‌ها افتاد. فرم این دو رمان سیاسی- اجتماعی برآمده از تجربه های پس از رمان "صد سال تنهایی" گارسیا مارکز و ادبیات جادوی آمریکای لاتین تلقی شد، و من در مصاحبه ای گفتم این دو رمان درحوزه ادبیات رئالیسم جادویی نیست بلکه رئالیسم شعبده است و برآمده از دل جادو یا بهتر که بگوییم در حاشیه جادو، و نوعی رئالیسم تلقی می شود که باید بهتر بشناسیمش.


به اتکا این دو اثر، من سلمان رشدی را بیشتر نویسنده ای هندی می دیدم تا انگلیسی و خوشحال بودم کسی در این حوالی( منظورم آسیا و خاور میانه) توانسته با تاثیرپذیری از عمق جامعه هند و پاکستان اثری خلق کند که بی شباهت به شعبده و جادو نیست و کسی آن را ترجمه کرده که ظاهر زندگی اش هیچ شباهتی به زندگی جادوگران و شعبده بازان ندارد و آن قدر ساکت و متین به نظر می رسد که گویی به تعبیر امروزی ها آدمی مثبت و پاستوریزه و بهداشتی است که حالا خواسته مثلا با ترجمه این دو اثر کمی شیطنت کند. حال آنکه مهدی سحابی از درون می جوشید و می خروشید و در سر سودای ترجمه آثاری بهتر و بزرگتر و جنجالی تری داشت.
روزی نبش خیابان حجاب- انقلاب تهران روبروی کافه فرانسه، پس از چاق سلامتی معمول لحظاتی بی وقفه از خصوصیات دو رمان "بچه های نیمه شب" و "شرم" داد سخن دادم. وقتی دید منتظر تایید یا تکذیبش نیستم گفت سلمان رشدی را باید در کتاب "آیه های شیطانی" بشناسی. بعد توضیح داد که بخش هایی از آخرین کتاب سلمان رشدی را ترجمه کرده و به سرعت دارد پیش می رود و ... می گفت "چه اثر عجیب و شجاعانه ای !" معلوم بود از طرفی نمی خواهد بیشتر توضیح دهد و از طرف دیگر شوق افشای یک راز، وسوسه اش می کرد.
آن روزها (نیمه اول دهه شصت) من عضو جلسه شاعران "سه شنبه" و داستان نویسان "پنج شنبه" بودم و در طول هفته حداقل با پنجاه شصت تن از اهالی اهل قلم و هنر مراوده داشتم. جلسات با اعلام اخبار ترجمه ها یا انتشار کتاب ها و برپایی گالری ها و ... شروع می شد. به خوبی یادم است خبر ترجمه آخرین اثر سلمان رشدی توسط مهدی سحابی با استقبال همگانی روبرو شد. چون وقتی مهدی سحابی می گفت اثری شجاعانه و عجیب جسورانه است، قطعا خواندنی بود. البته او از فرم و محتوا چیزی نگفت و خود این نگفتن ها و اشاره نکردن ها هم برای اعضای جلسه نکته قابل توجهی بود که کتاب را از چهارچوب یک اثر ادبی قابل اعتنا خارج می کرد.
ماه بعد حادثه عظیم اتفاق افتاد. آیت اله خمینی کتاب را محکوم کرد و نویسنده اش را مهدورالدم دانست و رسما ریختن خون سلمان رشدی را حلال و گفت که کشتن او قصاص ندارد. حتی بنیادی برای سر او جایزه گذاشت و...درحالی که کتاب های سلمان رشدی پس از این فتوای مذهبی در اروپا و آمریکا میلیون میلیون فروش می رفت، در ایران و چند کشور دیگر، کتاب های او به طور رسمی جمع شد و اجازه انتشار نیافت و کالای سودمندی شد برای کتابفروشان زیر زمیینی و کنار خیابانی.
به طور طبیعی، دوستان دور و نزدیک و اقوام، نگران مهدی سحابی شدند. من که می دانستم او بی خبر از همه جا طرف کتابی رفته که دشمن اسلام و مسلمین شناخته شده، تلفن زدم به خانه اش که نبود. ناشرش هم خبر نداشت. به دوست صمیمی و همشهری اش دکتر جواد مجابی تلفن زدم. گفت "نباید راه دوری رفته باشد" و خندید. این جمله دکتر مجابی برای من به مفهوم رفع نگرانی بود. کما آنکه روز بعد دوست مشترکی گفت رفته دور و بر تاکستان های ولایت (قزوین) تا به شیوه‌ی از تولید به مصرف، تجدید عهد و پیمانی کند با جمشید جم باستانی که به قول عمر خیام نیشابوری کاشف و سازنده شراب بود. دروغ یا راستش گردن خودشان، ولی خیال من آسوده شد.
مدتی طول کشید تا آب ها از آسیاب افتاد و پرونده قتل سلمان رشدی از دستور جلسه فوری و فوتی تروریست های بین المللی موقتا برداشته شد. اما تا سال ۱۳۷۲ بارها مهدی سحابی را این جا و آن جا، دردفتر ناشران و مجالس ترحیم و گالری های عکس و نقاشی دیدم و هر بار بلافاصله به گوش خود و خطری که از بیخ گوش آن عزیز گذشته بود، اشاره می کردیم. من آهسته و زیر لبی می‌گفتم: در رفتی ها! او هم به همان نحو آهسته و زیر لبی می‌گفت: در رفتما!. خیلی واضح بود چنانچه او "آیات شیطانی" را ترجمه و احیانا ناشری چاپ می کرد، دیگر مهدی سحابی آنی نبود که باید باشد و تکه بزرگه‌اش گوشش بود.
این اشاره ها و لبخندها بود و بود تا آنکه در یک روز بخصوص، با دیدنش حسابی شاد و شنگول شدم. پس از اشاره به گوش ها، علیرضا رمضانی مدیر نشر مرکز طرح جلد مجموعه داستان "چشم دوم"( ) مرا سپرد دست آقا مهدی سحابی و او با تلفیق هنر نقاشی و گرافیک، کاری کرد کارستان! شبیه کتاب های جوانان شده بود، اما همین که مهر و امضای مهدی سحابی زیرش بود، پیوند تازه‌ای می زد بین من و خودش و من بیشتر خوشحال بودم که او داستان های مرا پسندیده و الا محال بود برای گرفتن حق طراحی جلد هر مضمونی را به تصویر بکشد. حتی نمایشگاهی برای طرح های رو جلد کتابش ترتیب داده بود که بسیار موفق بود.
بعدها معلوم نشد کدام شیر پاک خورده‌ای "آیات شیطانی" را به فارسی ترجمه کرد و به صورت رایگان در اینترنت گذاشت، ولی من و مهدی سحابی کماکان با دیدن هم ، درهر کجا، گذرا، یا ساکن، از دور یا از نزدیک ، بی هیچ حرف و سخنی به پشت گوش خود دست می کشیدیم. اشاره به خطری می کردیم که از بیخ گوش او گذشت. بیخ گوش کسی که اگر همت یازده ساله اش نمی بود، رمان قطور هشت جلدی "زمان از دست رفته" مارسل پروست چند سال در نوبت ترجمه و چاپ می ماند. شاید هم اگر ما پشت گوش خود را می‌دیدیم ترجمه یکی از قله‌های ادبیات جهان را هم به فارسی می‌دیدیم.
یاد احمد شاملو، گرامی! سال ۱۳۶۶ وقتی رمان "شرم" و "بچه های نیمه شب" ترجمه مهدی سحابی را به او دادم با خواندن یکی دو صفحه از هرکدام در جا گفت فکر می کنم ترجمه قبراقی باشد- که بود. گو که هر دو رمان با عجله ترجمه شد و گویی آن عجله با ذات مضمون اثر همخوانی داشت. چیزی که هرگز در چهره و رفتار مهدی سحابی آرام و صلح طلب نمود پیدا نمی کرد، ولی در درون او یک آتش فشان بود که آرامی و زلالی رمان "زمان از دست رفته" پادزهر آن به شمار می آمد.
اکنون که آن عزیز نیست تا هنوز احساس کند خطری بوده که از بیخ گوشش گذشته. خطری که فقط در کمین کسانی است که در آن اقلیم زندگی می کنند، به آن اقلیم عشق می ورزند و سربلندی آن اقلیم را می خواهند و گاه ناچارند در مواجهه با مصیبت های دست سازش از خود بپرسند چرا باید یک نویسنده ، یک مترجم، یک نقاش همواره با کابوس هایش زندگی کند؟

--------------------------------------
زیرنویس:
۱- چشم دوم، مجموعه داستان، محمدمحمدعلی، نشرمرکز،۱۳۷۳

صفحه نخست | بیوگرافی | فهرست آثار | مقالات | نقدها وگفتگوها | گالری عکس | تماس | English