صفحه نخست بیوگرافی فهرست آثار مقالات نقدها وگفتگوها گالری عکس تماس English

 

  دو تصویر سوخته

  شهرگان(شهروند بی. سی - ونکوور ، کانادا shahrgon) - پنج‌شنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۸ / ۰۳ دسامبر ۲۰۰۹

با شروع جنگ این بحث در کانون نویسندگان ایران پیش آمد که کانون... نباید نسبت به مصائب جنگ بی تفاوت باشد.

سوخته کسی را گویند که به کمال عبودیت رسیده و مراتب کمالات معنوی را گذرانیده باشد. سوخته‌ای گوید: قصه‌ی عاشق و معشوق، حدیث فراق و وصال است.   درد زده‌ای باید که قصه‌ی دردمندان خواند.  عاشقی باید که از درد عشق و سوز عاشقان خبر دارد. سوخته‌ای باید که سوز حسرتیان در وی اثر کند. غلام آن مشتاقم که بر سر کوی دوست آتش حسرت افروزد. رشک برم بر چشمی که در فراق عشق جانان اشکی فرو بارد، جان و دل نثار کنم دل شده را که داستان دلشدگان گوید...

نخستین نشست من و زنده یاد محمد مختاری در اواخر مهر ماه سال ۱۳۵۹ انجام شد...
صفحات فصل نامه برج۱ را بسته بودم، که جنگ شد. من هم دست نگه داشتم تا ببینم بعد چه پیش می آید. با شروع جنگ این بحث در کانون نویسندگان ایران پیش آمد که کانون...
نباید نسبت به مصائب جنگ بی تفاوت باشد. چون فکر خود جوش بود، در همان جلسه اول عده‌ای داوطلب شدند تا گزارش‌هایی از مناطق جنگ زده و حتی پشت جبهه به جلسه عمومی ارائه کنند. زنده یاد محمد مختاری جزو کسانی بود که توانست دو هفته پس از آغاز جنگ، از خطه جنوب بازدید کند و ماموریت داوطلبانه‌اش را به انجام برساند.۲
قبل ازآن، محمد مختاری را فقط سه شنبه‌ها بعد از ظهر در جلسات عمومی کانون نویسندگان می‌دیدم. شاعر و محققی فعال بود که بعدها، طی سال‌های ۵۷ تا ۶۰ تا عضویت هیات دبیران هم پیش رفت. مثل کسانی بود که می‌دانند بعدها (ده پانزده سال بعد) شاعر، نویسنده، مترجم، پژوهشگر و اسطوره شناس نام آوری می شوند.
یادم نیست برای گرفتن شعر، من به خانه اش رفتم یا او به دیدنم آمد، اما خوب یادم است که عصر بود و هوا سرد و من بهت زده از اخبار جنگ که چرا نیروی هوایی پر آوازه کشورمان کارایی لازم را ندارد؟ آیا ما فقط پر آوازه بودیم و به قول معروف از کلاه مالی فقط پف نم زدنش را یاد گرفته بودیم؟
مقاومت مردم حساب‌های صدام حسین را در هم ریخته بود و انبوه داوطلبان نیروهای مردمی وتعادل قوا باعث دلگرمی بود...
چای خوردیم و گرم شدیم. شخصیت منسجم و قدرتمند محمد مختاری چنان با مسائل اجتماعی گره خورده بود که هرجا بود به ناگزیر حرف‌ها جدی می شد. گفت دوست من کلاه مالی و پف زدن یعنی چه؟ تعدادی از فرماندهان کم و بیش کارشکنی کرده‌اند...
از خرمشهر و اهواز، دو کوهه، شوش دانیال و...برگشته بود. با چشمی تیزبین و جزیی نگر و کوله باری از مشاهده و تحلیل...
در فرهنگ حکام، مرگ پایان زندگی نبود، اما ادامه جنگ به معنای حاکمیت وحشت بود...
تمام آن بعد از ظهر و عصر به بحث و گفتگو گذشت. من از عمیق شدن در بحث‌های اجتماعی سیاسی گریزان بودم. حوادث را از منظر یک داستان نویس می دیدم. ایده و عقیده‌ای که هنوز و حالا هم در گیر و دارش هستم. نوعی از منزه‌طلبی شغلی و ذوقی یا تفکیک امور که گاه به پس زدن سایر اطلاعات تعبیر می‌شود. من از عبور مسائل سیاسی از فیلتر هنر سخن می‌گفتم اما سخنان محمد مختاری مجذوبم می‌کرد.
او نقش نویسنده را در افق‌های وسیع تر می‌دید. افق‌های وسیع تر من کجا بود؟ حفظ میراث کلام مردم در قالب داستان...
به نظر می‌رسید این برای محمد مختاری کافی نیست. یا به این صورت بی پیرایه کلامی کافی نیست. اما زمانه عوض شده بود. می‌بایست کلیشه‌های بی روح وتکراری از فرهنگ گفتاری مردم و بعد در شعر و داستان دور ریخته شوند. دیگر شعار جای شعر را نمی گرفت.
عجیب بود. آن چه می‌خواست و می‌گفت، چیزی جز آن چه من می‌خواستم و نمی توانستم گفت، نبود. زبان و لحن ما، واژگان وعبارت پردازی ما با هم متفاوت بود. والا مسیر و مقصد و بحث و جدل‌ها از یک جا سرچشمه می‌گرفت. و آن عشق به مردم این آب و خاک بود.
درصفحه اول فصل نامه برج نوشته بودم: زندگی مفهوم مبارزه است. و این را آنان که نمی‌دانستند حتی باور کرده‌اند، اما در این جا طرح پرسشی هست و آن این که کدام مبارزه و کدام انسان؟ انسان مجبور یا انسان مختار؟ و اگر انسانی مختاریم، باید بدانیم برای چه می‌جنگیم؟ خونی که آفتاب را شرمنده می‌کند، دریغا اگر سربلندی آدمی را به یاد نیاورد....
گفتم و گفت و همواره با تحسین نگاهش می‌کردم. گفتم شعری بده تا فصل نامه را در اندوه جنگ با بوی جبهه شروع کنیم. شعری خواند که حاصل بخشی از مشاهداتش بود، در خطه جنوب، که سخت به دلم نشست. صدایش خش دار و لحنش دلدوز بود. یادش به خیر هرازگاهی با نگاهی به سقف می خواند...

میدان راه آهن اهواز ۳

چهار ثانیه از پایان جهان.
چهار بمب
به روی میدان.
چهار نخل آدمی
چهار باغچه خون.
دوار خال و ترکش اندام
کسوف زندگانی در گردش جنایت

پی که باید گشت
که تکه‌ای از اندامش
بر دروازه‌ی جهنم آویزان نباشد؟
هنوز
درخت را بغل کرده‌است
پیرمردی
که خون سینه‌اش را ترکشی
به آوندهای نخل پیوسته است.

 
محمد محمدعلی, محمد مختاری


هنوز
به سینه می فشارد فرزندش را
زنی
که سینه خیز از پای قلم شده‌اش دور می شود.
هنوز دست‌های قطع شده
به ریشه‌های چمن
چسبیده‌اند.
هنوز گوشت تازه بر روی برگ‌ها می درخشد.
دو زلف بافته‌ی کودکانه
بر تکه ای از پوست سر
که خوشه‌ی خرما را تاب می دهند.
اشارت انگشتی قطع شده
لای بوته‌ای
و نیمه‌ای از یک جمجمه
فراز نخل.
از آدمی چه به جا مانده است؟
چگونه چشم‌ها لا به لای چمن می گردند؟
چه سخت می شود دل
وقتی که ناگزیر
تکه‌ها را جمع می کنی .
به روی گوری
که برانکاردها را در آن خالی می کنند
چه می نویسند؟
چهار ساعت تاخیر
سفر
در آفتاب بعد از ظهر
و دانه‌های سرخ خرما
که چشم مسافران را
درپشت شیشه‌های قطار
بدرقه می‌کنند.

اهواز۱۷/۷/۱۳۵۹

. . . و اما آخرین نشست با زنده یاد محمدجعفر پوینده:
همواره هر دو را تحسین می کردم، دانش برادر بزرگترم، محمد مختاری از اساطیر ایران خوب بود. برادر کوچکترم، محمد پوینده هم، جامعه شناسی ادبیات را خوب خوانده بود. هردو از فرهنگ مبارزه بی امان بر ضد سانسور می‌آمدند. از محدودیت‌های فرهنگ دیرینه و سنتی با خبر بودند. می دانستند آن چه به راحتی جلو تهاجم تحجر را می گیرد، همانا گذار از اعمال و افکار تعصب آمیز و بازدارنده است به طرز تفکر و عمل آزاد منشانه و انتقادی...
روزی در جلسه مشورتی کانون نویسندگان، یادم نیست در پی چه جمله‌ای به پوینده گفتم دوست ندارم پوستر بشوم بحث بر سر آزادی بی حصر و استثنای اندیشه و بیان بود. شرایط هیجان زده جلسه طوری نبود که پوستر شدن یا نشدن را بیشتر بشکافیم. گذشت و گذشت تا ترجمه‌اش از درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات۴ منتشر شد. می‌دانستم می‌آید برای دلجویی- که آمد محل کارم و صاف رو به رویم نشست. به نوعی همکار بودیم. برای مجله پیام یونسکو از فرانسه ترجمه می کرد. هراز گاهی از طبقه پنجم ساختمان رستم گیو خیابان فلسطین می‌آمد به کتابخانه طبقه هفتم...
آن روز نگاه و حالی داشت وصف نشدنی. گویی با حوادث آینده پیمانی سری بسته بود تا طرز تفکر آزاد منشانه و انتقادیش را به وضوح حتی برای مردم کوچه و بازار جار بزند. به او گفتم چشم ما روشن، رو جلد خوبی دارد. سرحال و قبراق بود. در صفحه اول کتاب نوشته بود:

تقدیم به محمدمحمدعلی، دوست گرامی نویسنده ارجمند
و پوستر ستیز
به امید آن که کلک خیال پردازش
فراتر از عرصه‌ی آگاهی واقعی
عرصه آگاهی ممکن را در نوردد
و دفاع بی حد و حصرش از آزادی بیان
ترک بر ندارد.

گفتم: جوان رعنا (همیشه به او می گفتم جوان رعنا و او می خندید) لازم بود پوستر سازی کنی؟ که بغضش ترکید. گفت: حاضرم جانم را فدای تو و این واژه های مقدس بکنم. در لحظه اوج احساس بودیم. چیزی در درونم می شکست که نمی‌دانستم نامش چیست؟ چیزی آشناتر از یک شعار. شعری بود که در همان شماره‌ی اول فصل نامه برج مرا به این دو عزیز، پیوند زده بود.

بر پیشانی ات خالی داری، که پیش از این،
بر پیشانی هندوان دیده بودم.
خال تو خونین است
آیا ماتادوری، در پی مبارزه بزرگش،
این خال را بر پیشانی‌ات گذاشته است؟
یا خون خورشید
بر سرت چکیده است؟

بر پیشانی بلندت،
نقشی از سرزمینم را می بینم.
و خورشیدی را که می تابد و می تابد.
و هزاران سال است که انسان‌های میهن من
شاهد تابش این خورشیدند.
خورشیدی که خونش، خورشیدی که نامش،
خورشیدی که نفس‌اش
بر پیشانی تو دیدنی است. ۵

----------------------------
۱- فصل نامه برج/ شماره اول/ آذرماه ۱۳۵۹/ تهران/ انتشارات آگاه.
۲- از دیگر کسانی که به آن ماموریت داوطلبانه رفتند، می توان از زنده یاد غفار حسینی، نسیم خاکسار و...نام برد. برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به نامه شماره ۴ کانون نویسندگان ویژه جنگ/۱۳۵۹/انتشارت آگاه.
۳- شعر میدان راه آهن اهواز در نخستین شماره فصل نامه برج چاپ شد.
۴- درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات/ گزیده و ترجمه محمد جعفرپوینده/۱۳۷۷/انتشارات نقش جهان.
۵- بخشی از شعر خوزه آکادیوس، ترجمه (به احتمال) نوری زاده، که در نخستین شماره فصل نامه برج چاپ شده است.
* صدای آواز، یادنامه محمد مختاری و محمد جعفرپوینده، کاری از کانون نویسندگان ایران، عباس قزوانچاهی، ۱۳۷۸، انتشارات فصل سبز.

صفحه نخست | بیوگرافی | فهرست آثار | مقالات | نقدها وگفتگوها | گالری عکس | تماس | English